تبلیغات
رویای رنگی - راه روی تاریک یک مدرسه
سلام این داستان کاملا واقعی و دست نوشته ی خودم هست یعنی این اتفاق برای من توی سفر چند روز پیشم افتاده و تصمیم گرفتم داستانش کنم اسم داستانم را گذاشتم:
                                           (راه روی تاریک یک مدرسه)
این داستان مربوط به چند روز پیش هست ما در مسافرت بودیم که برای استراحت شب به مدرسه ای قدیمی در ده رفتیم . آن مدرسه مدرسه ای  خلوت بود . من و خانواده ام و خانواده ی خاله ام در سالن مدرسه اتاقی گرفتیم و در انجا برای یک شب ساکن شدیم . من مدت زیادی در اتاق بودم کم کم داشت حوصله ام سر میرفت رفتم بیرون از اتاق تا کمی قدم بزنم خیلی خلوت و ساکت بود
داشتم قدم میزدم که سالن بزرگی را دیدم خیلی تاریک و کهنه بود پر از کلاس های قدیمی وقتی به انتهای سالن دراز نگاه میکردم مو به تنم سیخ میشد اما من کنجکاویم گل کرد و پا به داخل سالن گذاشتم همین طور که قدم میزدم ناگهان در یکی از کلاس ها باز شد صدای چوپ های کهنه در دلم را می لرزاند داخل کلاس سیاه بود و هیچ چیز پیدا نبود اب دهنم را قورت دادم و به راهم ادامه دادم هیچ صدایی داخل ان راه روی تاریک نمی امد نگاهی به دیوار های ان سالن انداختم که سرم گیج رفت تصاویر روی دیوار ترسناک نبود اما من ترسیدم و پا به فرار گذاشتم . این موضوع را برای دختر خاله ام که ده سال از من بزرگ تر بود تعریف کردم اونم همراه من به سالن تاریک و ترسناک اومد رفتم و اتاقی را که درش خود به خود باز شده بود را نشانش دادم هر دوی ما داخل شدیم کلید چراغ را پیدا نکردم اتاق خیلی تاریک و سرد بود من و دختر خالم خیلی ترسیدیم و از اتاق بیرون آمدیم تا نصفه های سالن که رفتیم و داشتیم بر میگشتیم ناگهان در ان کلاس  محکم به هم خورد من و دختر خاله ام الفرار . دوان دوان خودمونو به اتاق رسوندیم همه گفتن چیه چی شده ماهم قضیه را براشون تعریف کردیم اما هیج کس باورش نشد . نمی دونستم شب چجوری بخوابم خیلی ترسیده بودم اما به سختی خواب رفتم ... 
                                                  **پایان**
                                                                         


تاریخ : شنبه 15 شهریور 1393 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : زهرا دهقان | نظرات

  • گسیختن | فارسی بوک | ماه موزیک